تبری می سازند برای قطع ریشه ات .
از بخشش قلبت ،
کیسه ای می دوزند برای جمع کردن گوهر وجودت.
و از مهر بی دریغ شاخه های زندگیت ،
آتشی می سازند برای سوزاندن سخاوت درونت .
پائیز آن قدر سرد می شود ،
تا بگوید :
من نیز تزویر را از تو می آموزم ،
من زمستانم .
از آسمان پائیز آموختم.
آن قدر مرا بوسید
که از شرم سر تا به پاخیس شدم.
مادر می فهمد باز در خاطرات دویده ام
لیوانی لبریز از روزگار
سرکشیدن زمان آرامم می کند
دیگر دارم فریفته این لیوان رنگارنگ روزگار می شوم
ترسم آن است مرا با خود ببرد
فراموش کنم
آبی باشم مثل آسمان
وقتی لحظه بارش است.
سبز مثل دشت،
وقتی زمان رویش است.
و سپید چون گیسوان مادر بزرگ ،
که محبت را بی رنگ فریاد می زند.
که زمان نه رنگش می کند نه بی رنگش.
نهایت با تو بودن است
همیشه بامن خواهی بود
تا زمانی که دوست دارم
واین را تنها من حس می کنم.
در بالا آمدن شکمت می دانند
آنجا که دلیل ات را با ذلیل جواب میدهند
بلاغت حس ات را بلاهت می دانند
عفو زنانه ات را ضعف می دانند
از کدامین منطق باید سخن گفت؟؟
نمی دانم هجو می بافد دلم
دیگر نمی خواهم مترسک کشاورز پیر باشم.
تنها دلبستگی ام به این گندمزار بود.
کلاغ ها نوک می زنند بر جوانه های ذهن من .
پای رفتنم را خواهم ساخت
با همین عمود توقف بدنم.
دانه ای خواهم کاشت ,
من گندمزارم را پای کوه بلندی بر پا می کنم
آنجا که خورشید آرزو , دارد
در خت بی منت سایه هدیه می دهد
سیب را با هر رنگ که بخواهی از شاخه خواهی چید.
آنجا که هوهو باد با خود قاصدک می آورد.
هر حرف به سویی گریزان است
انچه در صورت هر کدام پیداست
برق شادی است
شادی از این نخ زندان
حال حرفها راحت به هر سویی می چرخند
دست به دست هم می رقصند
سما می روند
واژه دلخوا هشان را می سازند
شادند و شادم از این آزادی واژگان.
غرقه شدن در عمق واژه ها
درست مثل رصد اسمان هاست
هر روز ستاره ای متولد می شود
کوتوله ای سیاه به انتظار گاما شدن نشسته است
رفتن در عمقی که تو هم شاهزاده ای هم برده
هم ارباب و رعیت
هم عاشق و معشوق
جایی که در اون قانون وضع می کنی و قانون می شکنی و محاکمه میکنی و دفاع
جایی که فراتر از اونکه دست کسی بهش برسه
جایی که وقتی بهش رسیدم
ارامش خاطر بود برام
از اینکه اسمون همیشه یه رنگه
خورشید با ماه میرخصه
ووقتی به سایه ام نگاه می کنم
همیشه یه رنگه.
از اینکه میلادم را به یاد داشتند
خنده ای شرمناک از فراموشی پاسخ من بود
جرقه ای می زند این هوش بیهوش من
حال می دانم حسم درست می گوید
تو محبوب منی نه محبوبه من
خوشحالم که گوشه گیر منزل ذهن تو بوده ام
و ملول از این تاخیر درک , محبوبه شب.
آن قدر به آن عادت می کنیم که
فراموش می کنیم
هر نفس را باید دوست داشت.